تبلیغات
شاید... - نمی دانم




























شاید...

در صندلی پشت راننده نشسته ام دستم را زیر چانه ام گذاشته ام وسعی میکنم فضای جلوی ماشین وخطوط ممتد را ببینم ساعت حدود 9:22 دقیقه شب است  بعد وقتی اطرافم را نگاه میکنم ماشین هایی را میبینم که بادیدنشان ناخوداگاه فکرم به سوی جاده ای می رود نمی دانم احساس میکنم این جاده پلی است بین دو دنیا بعضی باسرعت می روند واز کنار ما عبور میکنند.این ماشین ها انگار ماشین های زمانی هستند که ارام وسریع از کنار هم عبور میکنند می روند ومی روند در پیچ وخم جاده ها گاهی به مانعی بر خورد میکنند نمی دانم یعنی اینقدر مشتاق دیدن اینده خود هستند گاه از دره ای پرت می شوند وگاه قسمت طوری است که جان سالم به در می برند.من تنها دراین بین ماندم .
نمی دانم،
تند برم یا ارام،
نمی دانم اصلا بروم یا نروم،
 این که راست است یانه اینکه وجود دارد یا نه ،
این اتفاق برایت تاحالا افتاده؟
 گاهی فکر میکنی ونمی شود گاهی نمی شود که نمی شود شاید.... 

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 03:53 ب.ظ توسط عسل بانو نظرات |


Design By : Pichak